فريد الدين العطار النيسابوري

365

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

جمله گفتندش كه « ما و تن زدن * به ازين خط خواندن و گردن زدن . » چون نگه كردند آن سى مرغِ زار * در خطِ آن رقعهء پر اعتبار هر چه ايشان كرده بودند آن همه * بود كرده نقش تا پايان همه آن همه خود بود سخت ، اين بود ليك * كان اسيران چون نگه كردند نيك رفته بودند و طريقى ساخته * يوسف خود را به چاه انداخته جانِ يوسف را به خوارى سوخته * وانگه او را بر سرى بفروخته مىندانى تو گداىِ هيچ كس * مىفروشى يوسفى در هر نفس يوسف چون پادشه خواهد شدن * پيشواىِ پيشگه خواهد شدن تو به آخر هم گدا هم گرسنه * سوىِ او خواهى شدن هم برهنه چون ازو كارِ تو بر خواهد فروخت * از چه او را رايگان بايد فروخت ؟ جانِ آن مرغان ز تشوير و حيا * شد حياتى محض و تن شد توتيا چون شدند از كُلِ كُل پاك آن همه * يافتند از نورِ حضرت جان همه باز از سر بندهء نو جان شدند * باز از نوعى دگر حيران شدند كرده و نا كردهء ديرينه‌شان * پاك گشت و محو شد از سينه‌شان آفتابِ قربت از پيشان بتافت * جمله را از پرتوِ آن جان بتافت هم ز عكسِ روىِ سيمرغِ جهان * چهرهء سيمرغ ديدند آن زمان چون نگه كردند آن سى مرغ زود * بى شك اين سى مرغ آن سيمرغ بود در تحيّر جمله سر گردان شدند * مىندانستند اين ، تا آن شدند خويش را ديدند سيمرغِ تمام * بود خود سيمرغ سى مرغِ مدام چون سوىِ سيمرغ كردندى نگاه * بود آن سيمرغ ، اين كاين جايگاه ور به سوىِ خويش كردندى نظر * بود اين سى مرغ ايشان ، آن دگر